ابلیس
part 141
همه جا تاریک بود و هوا خیلی سرد بود جوری که سرما به تک تک سلول هاش نفوذ کرده بود.
+ م...من کجام؟
نگاهی به اطراف انداخت...اینجا هیچ نوری نبود و تنها فقط ماه از دور دست دیده میشد
+ آه...لعنتی یکی...دستامو باز کنه
صدای پا بلند شد و با دیدن زنی ناشناس مردمک چشماش لرزید و خودشو عقب کشید
+ ن...نزدیک من نیا...
بخاطر تاریکی اتاق فقط میتونست موهای بلند زن رو ببینه و همینطور قد متوسطش رو تشخیص بده
" خوش اومدی چویا سان "
چویا نگاهشو رو هم فشرد...اینجا دیگه چطور جهنمی بود؟ حتی از اون مدرسه هم زجر آور تره
" اینجا رو دوست داری مگه نه؟ "
صدای لطیفی داشت و از طرفی آرامش خاصی تو صداش بود
برق اتاق رو روشن کرد و چویا بخاطر برخورد نور ناگهانی به چشماش...چشماشو بست و با پلک زدن و عادت کردن چشماش به نور کم کم متوجه اطرافش شد.
زنی با موهای مشکی بلند و چشمای کشیده قهویی رنگ جلوش ایستاده بود و...خیلی خوش قیافه بود.
" اینجا جاییه که تو قراره زندگی کنی "
+ من...من میخوام برگردم پیش دازای
" میخوای بری پیش عشقت؟ اوه متاسفم ولی الان داره پیش زن سابقش خوش میگذرونه حتی دنبالتم نمیگرده برای همین نیازی نیست تورو مخفی کنیم "
صدای شکستن چیزی رو درونش حس کرد...امکان نداره...دازای اونو ول نمیکنه
" وقتی فهمید تو با بهترین دوستش ریختی رو هم...اوه عزیزم اگه منم باشم نمیخوام سر به تنت بمونه "
+ من با هیچکس نبودم...من...من خیانت نکردم باور کنید...دازای حتما باورم میکنه بزار برم پیشش خواهش میکنم
" نمیتونم بزارم بری...مدیر کلی سرت هزینه کرده "
+ اون اشغال...!
زن لبخندی زد و دست هاشو باز کردو از اتاق بیرون رفت اما صدای قفل شدن در رو شنید.
بلند شد و از سرما به پتو حمله کرد و پتو رو دور خودش پیچید...اون به دازای امیدوار بود!
..........................................................
دستی لای موهاش برد و به اینه بخار کرده خیره شد
_ باید چیکار کنم!
اب از روی بدنش پایین میرفت و از زخم های قدیمی اش عبور میکرد
موهاشو عقب داد و نفس عمیقی کشید و دوش آب رو بست و سمت حوله رفتو حوله رو تنش کرد.
از حموم بیرون اومد و به جای خالی چویا نگاه کردو نفس عمیقی کشید
_ پیداش میکنم
" کیو؟ "
لویی داشت موهاشو میبافت و نگاه تیزی به دازای انداخت اما دازای حتی نگاهش هم نکرد و جوری وانمود کرد انگار فقط خودش تو اتاق وجود داره
" هی نباید بهم بی توجهی کنی "
خواست سمتش بره که دازای یک قدم ازش فاصله گرفت
_ دستت...به من نمیخوره وگرنه خوب میدونی چه بلایی سرت میارم
" ولی چویا... "
_ مرگ حقه...فکر کردی بخاطر چویا...تورو روی تختم همراهی میکنم؟ برو با همون حر&ومزاده ای که وقتی اون وقتا با من بودی زیرش جولان میدادی...بدنت زیادی کثیفه حالمو بهم میزنی جن&ده
لویی اخمی کرد و لباس رویی خوابش رو در آورد و بیشتر بدنش مشخص بود و پوست گندمی رنگش در مرز دید بود
" ازم فرار میکنی؟ "
دستشو رو قفسه سینه اش کشید و حوله رو کنار زد
" تو باید امشب با من باشی تا اون دختر آزاد بشه "
_ قرار نیست دستمم بهت بخوره
" ولی مجبوری! چویا الان داره عذاب میکشه...هوممم شایدم بهش تجاوز شد؟ "
دازای چشماشو رو هم فشرد اگه این کارو میکرد تضمینی نبود که چویا رو ول کنن
_ مرگ چویا رو به خیانت بهش ترجیح میدم
و از اتاق بیرون رفت و لویی سر جاش خشک شد و عصبی به جای خالیش خیره شد
" تو پدر بچه ی من میشی...چون من میخوام "
..........................................................
پتو باعث شده بود بدنش گرم بشه اما اون پتو رو نمیخواست بغل دازایشو میخواست...اگه دازای الان پیشش بود بغلش میکرد و بوسه بارونش میکرد...نمیتونست باور کنه که با لویی بهش خوش میگذره و حتی به چویا فکرم نمیکنه
صدای قاقور شکمش افکارش رو بهم ریخت و تازه متوجه گشنگیش شده بود
دستشو رو شکمش گذاشت و نفس عمیقی کشید که در باز شد و چویا خودشو زیر پتو قایم کرد
" هی دختر جون بلند شو...باید یه چیزی بخوری "
+ نمیخوام
" بلند شو "
پتو رو از روش کشید و سینی غذا رو جلوش گذاشت
" اگه فکر میکنی از راه خوردن بخوایم بکشیمت نه اشتباه نکن...کشتن تو برای ما کاری نداره ولی سرت هزینه زیادی کردیم حیفه "
چویا نگاهی به سینی رنگارنگ نگاه کرد و بعد نگاهی به اون زن انداخت
+ چرا باید بهت اعتماد کنم؟ دازای کجاست؟
" پیش زن سابقش "
+ میخوام بهش زنگ بزنم گوشیمو پس بده
" نه نباید مزاحمش بشی...دازای چویا تموم شد کوچولو...روزای خوش تموم شد "
چویا نگاه بدی بهش انداخت و گفت
+ دازای فقط منو دوست داره...اون منو میخواد!
_______________________________________________________
ادامه دارد...
همه جا تاریک بود و هوا خیلی سرد بود جوری که سرما به تک تک سلول هاش نفوذ کرده بود.
+ م...من کجام؟
نگاهی به اطراف انداخت...اینجا هیچ نوری نبود و تنها فقط ماه از دور دست دیده میشد
+ آه...لعنتی یکی...دستامو باز کنه
صدای پا بلند شد و با دیدن زنی ناشناس مردمک چشماش لرزید و خودشو عقب کشید
+ ن...نزدیک من نیا...
بخاطر تاریکی اتاق فقط میتونست موهای بلند زن رو ببینه و همینطور قد متوسطش رو تشخیص بده
" خوش اومدی چویا سان "
چویا نگاهشو رو هم فشرد...اینجا دیگه چطور جهنمی بود؟ حتی از اون مدرسه هم زجر آور تره
" اینجا رو دوست داری مگه نه؟ "
صدای لطیفی داشت و از طرفی آرامش خاصی تو صداش بود
برق اتاق رو روشن کرد و چویا بخاطر برخورد نور ناگهانی به چشماش...چشماشو بست و با پلک زدن و عادت کردن چشماش به نور کم کم متوجه اطرافش شد.
زنی با موهای مشکی بلند و چشمای کشیده قهویی رنگ جلوش ایستاده بود و...خیلی خوش قیافه بود.
" اینجا جاییه که تو قراره زندگی کنی "
+ من...من میخوام برگردم پیش دازای
" میخوای بری پیش عشقت؟ اوه متاسفم ولی الان داره پیش زن سابقش خوش میگذرونه حتی دنبالتم نمیگرده برای همین نیازی نیست تورو مخفی کنیم "
صدای شکستن چیزی رو درونش حس کرد...امکان نداره...دازای اونو ول نمیکنه
" وقتی فهمید تو با بهترین دوستش ریختی رو هم...اوه عزیزم اگه منم باشم نمیخوام سر به تنت بمونه "
+ من با هیچکس نبودم...من...من خیانت نکردم باور کنید...دازای حتما باورم میکنه بزار برم پیشش خواهش میکنم
" نمیتونم بزارم بری...مدیر کلی سرت هزینه کرده "
+ اون اشغال...!
زن لبخندی زد و دست هاشو باز کردو از اتاق بیرون رفت اما صدای قفل شدن در رو شنید.
بلند شد و از سرما به پتو حمله کرد و پتو رو دور خودش پیچید...اون به دازای امیدوار بود!
..........................................................
دستی لای موهاش برد و به اینه بخار کرده خیره شد
_ باید چیکار کنم!
اب از روی بدنش پایین میرفت و از زخم های قدیمی اش عبور میکرد
موهاشو عقب داد و نفس عمیقی کشید و دوش آب رو بست و سمت حوله رفتو حوله رو تنش کرد.
از حموم بیرون اومد و به جای خالی چویا نگاه کردو نفس عمیقی کشید
_ پیداش میکنم
" کیو؟ "
لویی داشت موهاشو میبافت و نگاه تیزی به دازای انداخت اما دازای حتی نگاهش هم نکرد و جوری وانمود کرد انگار فقط خودش تو اتاق وجود داره
" هی نباید بهم بی توجهی کنی "
خواست سمتش بره که دازای یک قدم ازش فاصله گرفت
_ دستت...به من نمیخوره وگرنه خوب میدونی چه بلایی سرت میارم
" ولی چویا... "
_ مرگ حقه...فکر کردی بخاطر چویا...تورو روی تختم همراهی میکنم؟ برو با همون حر&ومزاده ای که وقتی اون وقتا با من بودی زیرش جولان میدادی...بدنت زیادی کثیفه حالمو بهم میزنی جن&ده
لویی اخمی کرد و لباس رویی خوابش رو در آورد و بیشتر بدنش مشخص بود و پوست گندمی رنگش در مرز دید بود
" ازم فرار میکنی؟ "
دستشو رو قفسه سینه اش کشید و حوله رو کنار زد
" تو باید امشب با من باشی تا اون دختر آزاد بشه "
_ قرار نیست دستمم بهت بخوره
" ولی مجبوری! چویا الان داره عذاب میکشه...هوممم شایدم بهش تجاوز شد؟ "
دازای چشماشو رو هم فشرد اگه این کارو میکرد تضمینی نبود که چویا رو ول کنن
_ مرگ چویا رو به خیانت بهش ترجیح میدم
و از اتاق بیرون رفت و لویی سر جاش خشک شد و عصبی به جای خالیش خیره شد
" تو پدر بچه ی من میشی...چون من میخوام "
..........................................................
پتو باعث شده بود بدنش گرم بشه اما اون پتو رو نمیخواست بغل دازایشو میخواست...اگه دازای الان پیشش بود بغلش میکرد و بوسه بارونش میکرد...نمیتونست باور کنه که با لویی بهش خوش میگذره و حتی به چویا فکرم نمیکنه
صدای قاقور شکمش افکارش رو بهم ریخت و تازه متوجه گشنگیش شده بود
دستشو رو شکمش گذاشت و نفس عمیقی کشید که در باز شد و چویا خودشو زیر پتو قایم کرد
" هی دختر جون بلند شو...باید یه چیزی بخوری "
+ نمیخوام
" بلند شو "
پتو رو از روش کشید و سینی غذا رو جلوش گذاشت
" اگه فکر میکنی از راه خوردن بخوایم بکشیمت نه اشتباه نکن...کشتن تو برای ما کاری نداره ولی سرت هزینه زیادی کردیم حیفه "
چویا نگاهی به سینی رنگارنگ نگاه کرد و بعد نگاهی به اون زن انداخت
+ چرا باید بهت اعتماد کنم؟ دازای کجاست؟
" پیش زن سابقش "
+ میخوام بهش زنگ بزنم گوشیمو پس بده
" نه نباید مزاحمش بشی...دازای چویا تموم شد کوچولو...روزای خوش تموم شد "
چویا نگاه بدی بهش انداخت و گفت
+ دازای فقط منو دوست داره...اون منو میخواد!
_______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۲.۴k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط